اغازی دوباره
به نام خدای مهربون
امروز2 دی ماه 1390 هستش که من برای اولین بار شروع کردم به نوشتن وبلاگ وبه امید خدا تا زمانی که بچه جونم به دنیا بیاد برای دوستای گلم تمامی اتفاق هایی که رخ میده رو مینویسم تا اون هاهم توی شادی ما شریک باشن و به امیدخدا نی نی در آینده با دیدن وخوندن این مطالب حسابی کیف کنه .

۱۸ آذر ماه ۱۳۹۰
من وبابا رفته بودیم دوبی و از اولین روز حال من بد بود یک روزی که اصلااااااااا تصورش رو نمیکردم...
۲۲ آذر ماه ۱۳۹۰
به فکر من و بابا افتاد نکنه تو توراهی !!!! بالاخره یک عدد بی بی چک خریدم(البته بعد از یک ساعت گشتن دنبال یه داروخانه ... دریغ از اینکه جلوی هتل یه دونه داروخانه بوده و من و بابا ندیدیم) وهمینجوری خیلی اتفاقی امتحانش کردم ودیدم که بلـــــــــــــــــه
شما پریدی توی دل مامان ساراااااااااااا خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم وسریع به بابایی جریان رو گفتم البته ایشون باورشون نمیشد وگفت صبرکن تا ازمایش بدی مگه تونستم صبر کنم با بابا رفتیم بیمارستان ایرانیان مقیم دوبی و ازمایش دادیم....
مامان داره فکر میکنه جواب چی میشه...
آزمایش خون دادم وتا ساعت2 بعدازظهر منتظر جواب شدیم... بلاخره جواب رو گرفتیم
هاهاهاهاهاها نمیدونستم چی بگم بی اختیار از خوشحالی گریه میکردم بابا اولین کاری که کرد به بابا حاجی ، مامان بزرگ ها، اطلاع داد...خیلی همه خوشحال بودن تمام کسایی که شنیده بودن بهم تبریک گفتن
تازه اون روز فهمیدم خدا چه نعمتی رو به من داده بله دوستای خیلی خیلی خوب این هم خاله جونای نی نی سایتی هستن که دارن برای ورود شما خوشحالی میکنن.
البته بعد از اینکه برگشتیم و من بهشون گفتم...

اینا هم خاله نجمه وخاله ویکی هستن که دارن خوشحالی میکنن (همکارای مامان سارا)
البته منم ایستاده بودم کف میزدم ههههههه


ایشون هم بابایی هستن که وقتی جواب ازمایشو گرفتیم و به همه خبر داد این حرکت زیبارو پیاده کردن

البته بگم بابا خیلی گشنش شده بود ...



اغازی دوباره
